تقدیم به بهترین دوستم
دختری در سوگ پدر
روزها می ایندو می روند
من اسیر زندگی
اما با وجود تو
من غریب زندگی نبوده ام
اشک ها می ایندو می روند
امادرنبود تو
هیچکس هیچکس
حتی اشکها هم تسلی ام نبوده اند
هیچگاه اینچنین تنها نبوده ام
هیچگاه اینچنین بی کس نبوده ام
خسته ام خسته ام خسته ام پدر
خسته از مرام روزگار
خسته از جوروجبر روزگار
خسته ازحکم کردگار
رفتی و این زمانه ماند
تنها خاطرات تو عشق تو
دستهای مردانه ی نازنین تو
یادگار این زمانه ماند
من به غم زانو در بغل نشسته ام
بوی عطرتو خاطرات تو
درنگاهم موج می زند
باورم نمی شود رفته ای
باورم نمی شود
دخترت را سوگلت را
در میان سیل غم
در تلاطم زمان وارهانده ای
این فراق تو
اتش زد به خرمن جوانی ام
این فراق تو
اتش زد روزهای جاودانی ام
ای خدا انگار در خواب بوده ام
این سراب زندگیست
این تخیل است
انگار کابوس دیده ام
اما هیچگاه دختری
مرگ پدر را
به کابوس هم ندیده است.

