تبليغاتX
نوشته های من

تقدیم به بهترین دوستم

 

دختری در سوگ پدر

 

روزها می ایندو می روند

من اسیر زندگی

اما با وجود تو

من غریب زندگی نبوده ام

اشک ها می ایندو می روند

امادرنبود تو

هیچکس هیچکس

حتی اشکها هم تسلی ام نبوده اند

هیچگاه اینچنین تنها نبوده ام

هیچگاه اینچنین بی کس نبوده ام

خسته ام خسته ام خسته ام پدر

خسته از مرام روزگار

خسته از جوروجبر روزگار

خسته ازحکم کردگار

رفتی و این زمانه ماند

تنها خاطرات تو عشق تو

دستهای مردانه ی نازنین تو

یادگار این زمانه ماند

من به غم زانو در بغل نشسته ام

بوی عطرتو خاطرات تو

درنگاهم موج می زند

باورم نمی شود رفته ای

باورم نمی شود

دخترت را سوگلت را

در میان سیل غم

 در تلاطم زمان وارهانده ای

این فراق تو

اتش زد به خرمن جوانی ام

این فراق تو

اتش زد روزهای جاودانی ام

ای خدا انگار در خواب بوده ام

این سراب زندگیست

این تخیل است

انگار کابوس دیده ام

اما هیچگاه دختری

مرگ پدر را

به کابوس هم ندیده است.

+ نوشته شده توسط یافتیان در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:52 |

وطن





 

 

ما هردو منتظریم

 

اشکهامان خوشکیدست

 

لبهامان پوسیدست

 

زندگیمان طعم کویر می دهد

 

ازهر روزمان صدای زجه می اید

 

ولی خوب می شنویم

 

هنوز صدای چکمه های مغول

 

در گوش طفل وطن جاریست

 

هنوز صدای نعرهء اسکندر می اید

 

هنوز گاهواره ات بوی خون می دهد

 

صدای قتل عام عجم از نزدیک می اید

 

هنوز مادران جوان دیروز و زنان

 

موی سپید

 

فرزندان خود مردان خود می جویند

 

و سالهاست صدای غربت عجیبی

 

از منارهای اطراف خوابم می اشوبد

 

روزهای ایرانی تاریکند خاموشند

 

من هم چون تو خود می جویم

 

ریشه ها کی می رویند

 

ما هر دو منتظریم وطن

 

وطن

 

ما هر دو منتظریم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یافتیان در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:50 |
حک شده در صورت تبسم تلخ

شیدا شده در جنون

گمگشته در این فضای خیال

نه واهی کلامی نه جسارتی

نه توانی

در انتهای تباهی بی روزن نور

موج موج شکاف بر هم می تابد

اینجا فاصله مبهم است

برج ها سر به اسمان کشیده اند

روی خرابه های خانه های گلی

می دانی کلاغ ها کجا اشیانه می سازند 

انها به ارتفاع می اندیشند

تا برای همه قار قار کنند

 

اینجا نگاه مبهم است

بعضی گم شده در تاریخ

بعضی گم شده در دین

بعضی در بغض حجاب

برخی گم شده در ازادی

برخی گم شده در خود

بعضی در .................

چه فرقی می کند

همه گم شده اند

 

انجا کسی میان مرگ و زندگی

دست وپا می زند

ابلهانه بود!!!

اینجا همه کس همه چیز

میان مرگ و زندگی دست و پا می زند

 وسکوت راز سرزمین ماست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یافتیان در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 22:5 |

 

باختم در غباروهم وتخیل

دلداده را کی حق خیال بود

باختم در تاب و تحمل

از فرط خیال

ندانم مرا بازی چه حصار بود

صورتگر تصویربه چه سان

 حکم به هم ریخت

این گردش دوران زچه رو کرد

گشت و گذر بر او نه احتیاج است

شیطان نه علاج

وهم من چگونه بر او رو کرد؟؟!

گر چه در تاریکی و غم تن سایم

ازشرم وشب و شکست حق جویم

او کردو همه ز اوست

در راه نهان من چه جویم

بازی ها شدو پایان شدوبازی ساز هست

انس و خود و جن همه در ان حبس

ما نه بازی: شناسیم و نه بازی ساز

حرف و نظر و سخن دگر بس.

+ نوشته شده توسط یافتیان در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 21:44 |

 

بازی خدا

 

من وتو

خنده ها گریه ها لحظه ها

فرصتی که می رود

مرگ مبهم دقیقه ها

ابتدای جاده ایم

زمان جاده

این غریب زندگی

می کشاند قلب من وتو را

شا عرانه لحظه ایست

این زمان حال

چون دقایق گذشته نیست

فرصتی محال

دوست دارمت چون بهانه ای

چون درون خاطرات من

جاودانه ای

روزها روزها روزها

زندگی برای من بی بهانه بود

خاطرات من خالی از

 لحظه های جاودانه بود

موج باد زندگی می وزد کنون

ما ایستاده ایم

باد می وزد

من و تو

درون موج باد

های و هوی شاخسار زندگی

به گوش می رسد

گرمی وجود ما

این تلاطم عجیب

این فرصت شوخ و پوچ را

به اغوش می کشد

من و تو

خنده ها گریه ها لحظه ها

فرصتی که می رود

مرگ مبهم دقیقه ها

وهم ماو خلق زندگی

بازی خدا.

+ نوشته شده توسط یافتیان در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 21:48 |

 

 

+ نوشته شده توسط یافتیان در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 20:15 |
تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در ان دم که می گیرد در شاخ تلاجم سایه ها رنگ جدایی

واز ان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

گرم یاد اوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

 شباهنگام.

(نیما یوشیج) 

+ نوشته شده توسط یافتیان در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 12:8 |

 

بی تو دستهایم سستند

قلم نمی لغزانند

قلبم را همدمی باید

راه را همسفر می باید

می دانی صدف بی مروارید

صیادرا دلگیر می کند

چون صدف تهی

چون دست تهیست

کسی را با دست تهی کاری نیست

بی تو دگر یاری نیست

+ نوشته شده توسط یافتیان در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 13:9 |

 

میعاد

 

به میعادشاعران می روم

در بندو در برون

این شاعران کجایند

یاران دیرین

مردان بزم زنهای نور

شاعران طبیعت وصداقت

نامتان جاویدیادتان باقی

شعرتان شیرین

در نطفه بودم انوقت

که بندبند ذره را معنی کردید

انگاه که بیرون جستم

از بند بند فساد براشفتم

وبه دنبال لطافت راهتان را دیدم

واژهءاحساس را از کلامتان شنیدم

ای حامیان زندگی حمایتم کنید

تادر مسیرتان قدم نهم

شاید در مسیر شور

بازی دوباره ای رقم زنم

گفتارتان زیبا بودعظمتان راسخ

از سلام گفتیدوسرور شور

از زبان بلبل و نردبان نور

واز شکفتن نسیم با صدای روشنی

و ندای حق

ولی چشمانتان از اشعه های نور

خیره ماند

انقدرکه در زوارتان

از زائران چراغ خواستید

روح پاکتان طاقت دیدن فساد را نداشت

و من شنیدم پدری دخترش را درید

و مادری از تراکم هوس

کودک خردسالش راسر برید

وناکسی ازهجوم اعتیاد

دست دختری برید

تا ظرینه های دستش را

تقدیم تیرگی کند

بسیار عارفانی که در ازدحام

با خدای خود تنها ماندند

و شیطانی که از عصیان پر بود

وشاعری که از دوران کودکی

جز غم به یاد نداشت

ودر شلوغی اشیاء

طبیعت را کمرنگ دید

اری ای ستارگان شب یاریم کنید

تا شعر دیگری رقم زنم

شاید که شومی شیطان را

در دل مردمان قلم زنم.

+ نوشته شده توسط یافتیان در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 22:34 |

کجایی؟

 

دوش صدایی از پشت در امد

در اهسته خرامید

من بیدار

چشمم نگران به انتظاری

بود گرفتار

ساعت تک و تک کردو

به گوشم گره ای بست

در انطرفم پنجره ای بود گرفتار

سویش نرود دست

از کنج دلم سوز امد

لب اه کشید

چشم نگاهی به نوازش

به سر ماه کشید

ماه خندید رفت از حالت دید

دل لرزید تاب نیاورد دگر

بر لرزش ان سو خت دگر بار جگر

لب داد کشید تو کجایی

ای کاش همین لحظه بیایی

اما تو نبودی اما تو نیایی

دگر بار رمیدم

برروی تن خاک خمیدم

اشک امدانگارزجان امد

با سوزو گداز امد

هق هق کرد زاری کرد

کاش می شد برایش کاری کرد

می خواست که باز ایی

باسوزوگدازایی

درحسرت من ایی

اما تو نبودی اما تو نیایی

لب گفت چه میخواهی

چشم که گریان به راحت

دل همچو خسی به زیرپایت

سرهم که به حسرت نوازش

من هم که کنم همیشه خواهش

که بی ایی

اما تو...................

.

+ نوشته شده توسط یافتیان در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 0:27 |
2crjzag_